گلایه
چه تاجی زدی بر سرم زندگی
به غیر از مصیبت به جز بندگی
یه روزم اگه دل به شادی گذشت
به شادی که با نامرادی گذشت
ندیدم بهاری محبت سیاهی
دلم غرق خون شد
عجب روزگاری عجب روزگاری
نه یک خنده بر لب نه اسودن ازتب
نه چشمم به در منتظر مونده یک شب
ندیدم بهاری محبت سیاهی
دلم غرق خون شد
عجب روزگاری عجب روزگاری
ای زندگی دلگیرم از تو غم هات منو دیونه کرده
هر چی غم ودرد تودنیا یک جا تو قلبم لونه کرده
دیدی که هیچ کی پناهم نبود هیچ وقت کسی چشم به راهم نبود
حتی کسی با دل خسته ام در زندگی تکیه گاهم نبود
ندیدم بهاری محبت سیاهی
دلم غرق خون شد
عجب روزگاری عجب روزگاری
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۶ ساعت توسط ساده دل
|
ساده دل