پانصد روز گذشت ...

 

پانصدمین روزیست که ماجرای بدشانسی من شروع شد البته بیش از این هاست

اگر درست حساب کنیم از روزی شانزده دی ماه 1391 که ساعت هفت شب زنگ

زدم شروع شد ولی به هر حال پانصد روزست که رفته و به کوله ای پر از بی احترامی

و تهمت و دروغ دنبال گرفتن پولیست از من که به هیچ عنوان حقش نیست ...

دیروز زمان دادگاه مهریه و اعسار و عصر دیروز هم زمان رسیدگی به پرونده نفقه بود

در شعبه هشتم دادسرای خانواده شهر بندرعباس خبری از اون خانم و وکیلش نشد

ولی عصر دیروز در شورای حل اختلاف خبرهای زیادی بود از حضور اون خانم 

به همراه مادرش ( نفر اصلی ماجرای زندگی ما ) ...

بعد از حضور این دو نفر نوبت به ما رسید ، دادیار گفت بنده خدا را چرا انقدر

کم براش نفقه بریدن ، گناه داره !!! بهش گفتیم ایشون پرونده کیفری در شهرستان ....

داره ، گفت اون که تهمت و دروغ هستش ، بهش گفتم سیستم امنیت اخلاقی 

خودتون این موضوع را گفته و پرونده را باز کرده ولی گفت نه ، شما بیا بیست 

سی میلیون بده بنده خدا بره زندگیشو کنه !!!

من از قبل رفتن هم میدونستم که اینجوری جواب میگیرم ولی به هر حال 

گفتم برای اخرین مرتبه هم اعتماد کنم به سیستم قضایی اون شهرستان

که باز هم به دیوار بی قانونی و دورغ و فریب و فساد اخلاقی خوردم ...

من همین پولی هم که داشتن برای پرداخت اقساطی مهریه هم دیگه ندارم

چون حکم جلب من را گرفتن و من سر کار نمیرم ، پس به هیچ عنوان قادر

به پرداخت پولی نیستم و اگر بودم هم نمیدادم ، شک نکنید که تا اخر

روی حرفم خواهم بود و کوچکترین کوتاهی نخواهم کرد ... همین .

( ساده دل )

کاش از کشور رفته بودم ( برسد به دست ادم برزگاااااای کشورم )

 

چقدر دلم میخواد زمان برمیگشت به هفت یا هشت سال قبل و من یک تصمیم

جدید میگرفتم و به هیچ عنوان در کشور نمی ماندم و برای همیشه از این کشور 

سراسر بی معرفتی رفته بودم ولی افسوس که یک تصمیم اشتباه در زمانی که

گذشته گرفتم و حالا دیگر شانسی برای خروج از کشور نمانده ، کوهی از مشکلات 

بروی کمرم هست که فرصت تکان خوردن هم نمانده برایم ، ممنوع الخروج هستم

به خاطر پرداخت مهریه ، همه سرمایه چند سال تلاشم رفت به پای ادمی که 

ارزش یک لحظه وقت برایش گذشتن هم نداشت و افسوس که این روزها بر

گشتنی نیست و فقط باید حسرت روزهایی که اشتباه کردی در انتخاب ها

را بخوری ، باید افسوس بخوری که وقتت و سرمایه تو داره به فنا میره 

به خاطر ادم هایی که حتی ذره ای انسانیت در وجودشان نیست ...

از قاضی پرونده ای که میتواند واقعیت ها را ببیند ولی افسوس که

با قدرتی که انتسابی بهش رسیده تنها کاری که نمیکند دیدن و 

سنجیدن همه واقعیت هست ...

تا ادمی که این روزها دیگر ادم گفتن هم بهش حرام هست یک ذره معرفت 

در وجودشان نیست ، زمانی که خیانت کردن دیگر دنبال ثابت کردن چی هستند ؟

خیانت کردید 

دزدی کردید

تهمت زدید 

امانت داری نکردید و حالا دنبال چی هستید دیگه ؟ اینکه با وجود این همه بی معرفتی

همه چیز را به نفع خودتون تمام کنید ؟

من دیگه توقعی از کسی ندارم ، یک روزی یک بنده خدایی میگفت قضاوت یعنی اجرای 

عدالت ولی من درون کشورم عدالت نمیبینم ، قاضی که حرف روز دادگاه حرفی میزند

و برعکس همان دستور میدهد در موردش حرف زدن هم کراهت دارد ...

عدالت این روزهای کشورم یعنی :

اگر خیانت نکردی باختی

اگر دنبال فریب و دروغ نبودی باختی

اگر محبتت زیاد شد باید له بشی

اگر پارتی نداشتی باید کنار باشی

عدالت یعنی خیانت کن و تهمت بزن و یکجورایی پارتی داشته باش خودش حل میشه

عدالت یعنی اگر سالم زندگی کردی باید خرابت کنند 

این ها طعنه نیست واقعیت این روزهای ماست ، تنها من هم نه ، خیلی

از من های دیگر هم هستند که خسته شدند و دیگر توان ایستادن ندارند ....

این ها درد و دل نبود ، تمام این ها در برگیرنده 30 ماه از زندگی من بوده

من جزو همین کشورم ولی انقدر اذیت کردید که دیگر دوست ندارم سرزمین مادریمو ....

جوانی من را از بین برده اید و سکوتتان در برابر خیانت طرف مقابل من یعنی ظلم

به جوانی که بیش از دو سال هست که دستش به جایی نمیرسد ...

مثل خیلی ها پارتی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت به جز صاحب وجودم ولی

شک نکنید که روزی باید جوابگوی ثانیه به ثانیه از خستگی هایم باشید ...

I'm tired but hopeful for the future  ... همین . 

( ساده دل )

تا آخر ایستاده ایم ...

 

روزهای زیادیست که دنبال انتقال پرونده ای از دادسرای شهری به دادسرای 

بندرعباس هستم ، هر ارگانی بهانه ای می آورد ولی اگر بر علیه من کاری بخواهند

به سرعت برق انجام میشود ، حکم جلب برای پرداخت مهریه قبل از دادگاه اعسار 

( تقسیم مهریه ) ، جلب سیار ، بریدن نفقه برای طرف مقابلی که در دادگاه شهری

دیگر پرونده خیانتش باز هست با اعترافات همه طرف های پرونده ...

اواخر ماه جاری اعلام میشود که مهریه به چه صورتی باید پرداخت شود و من

با وجودم به اینده امیدوارم ، با اینکه این پول نا حق هست و حتی قانونن هم اگر

پرونده مذکور کامل شود مهریه عملا پرداختش باید کنسل شود ولی من این را

پرداخت خواهم کرد ولی به هیچ عنوان از حق خودم برای طلاق ندادن و ادعای 

حیثیت نخواهم گذشت ، به هیچ وجه دیگر کوتاه نخواهم امد ...

بی انصافیست پرداخت پولی از طرف من به طرفی که خیانت کرده هم دورانی

که من در کنارش حضور داشتم و هم در دورانی که فرار کرده ولی متاسفانه 

در شهری گیر کردم که همه دستشان در دست هم هست و وکیل نابینا طرف 

مقابل من با وسیله قرار دادن خود ، در همه پرونده ها پشت 

این نابینایی پنهان شده اند ، به من توهین کرد دستم به جایی نرسید 

از رابطه های اون خانم اطلاع دارند و داشتند و پنهان کردند ولی باز زورش بیش

از من هستش ....

در پرونده مذکور دست کاری هایی صورت میگیرد ولی دستم به جایی بند نمیشود ...

همه این موضوعات برای من هیچ زمان فراموش نخواهد شد و در برابر همه ان ها

خواهم ایستاد حتی اگر به نا حق همانند این دوران بیش از 17 ماه اذیت بشوم ... همین .

( ساده دل )

مادر ...

 

مادر روزت مبارک ....

همه روزها برای مادرها و پدرهاست بدون شک بزرگترین هدیه خداوند به هر آدمی

وجود فوق العاده پدر و مادر هست ...

قدردان بودنشان باشیم و اگر نیستند همیشه به یادشان باشیم و 

در قلبمان بودنشان را حس کنیم ... همین .

 

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سرداشت 

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه " مادر " داشتن !

( ساده دل )

دوستش دارند پس نگهش دارید به عشقشان ...

 

امشب یکی از مهمترین بازی های تاریخ فوتبال ایران برگزار میشه برابر تیم پر

ستاره سوئد در خاک این کشور اروپایی ولی همه نگران هستند که کسی که

دوستش دارند اخرین باریست که روی نیمکت تیمشان مینشیند ...

هشت سال محمد علی آبادی و علی سعیدلو  و محمد عباسی که وزرا و 

رئسای ورزش ایران بودند ولی قصد داشتند رییس فدراسیون هم باشند 

همه رای دادند به ادمی که حرفش این بود که امید را به مردم این کشور

برمیگرداند ولی این وعده عملی نشد ، نه توافق هسته ای صورت گرفت

نه خبری از کاهش قیمت ها شد و نه تغییر رویه در رفتار در سینما و ورزشمان

این روزها کسی دبیر کل فدراسیون فوتبال شده است که اصلا شناخته شده نیست

حداقل برای منی که سال ها بازی میکردم و دنبال میکنم ولی این شخص

به همراه وزارت ورزش و جوانان این کشور دل همین جوانان را شکسته اند

مردم این کشور مردی را دوست دارند که باهاشون رو راست هست ، حرفه ای

کار میکنه و عشق به کشور ما 100 ها برابر بیشتر از خیلی از ادم های پشت میز

این کشور هست بدون شک ...

آقای رییس 

مردم این مرد را دوست دارند ، مردم صداقت و رو راستی را دوست دارند پس

امید این مردم را نا امید نکن ... همین .

( ساده دل )

پستی که دوستش ندارم ولی باید نوشته میشد

 

آخرین ساعات سال 1393 بود عکس هایی را در یکی از صفحات فیس بوک دیدم که

بغض یکسالم را شکست ، همان لحظه به فکرم رسید که متنی را بنویسم ولی شروع

سال نو را دوست نداشتم به تلخی شروع کنم ولی دیشب انتشار عکسی از طرف

یکی از شخصیت های مورد علاقه من باز آتش درونم را روشن کرد و خواستم بنویسم

هر چند تلخ و هر چند همانند نوشته های یک سال و چند ماه اخیر من گلایه امیز

و پر از غر ...

این بغض و سکوت من برمیگرده به اواخر اذر ماه سال قبل زمانی که در اوج

درد زانو پای چپم و رفتن دختری که نامش در شناسنامه من بود و مهرش در دلم

تلفن خونه زنگ زده بود ، پدر همان دختر بود ، میگفت که دخترم برنمیگرده و علتش

کتک خوردن از من ، نداشتن عقل و جنون من به علاوه علت های دیگه ، ان زمان

هیچ دفاعی از خودم نکردم و مدت ها همه چیز درونم ماند ، منی که حتی اگر

کتک هم بخورم دست به روی کسی بلند نکرده ، نمیکنم و نخواهم کرد متهم به

کتک زدن همسر خود شده بودم اونم از طرف خود او و خانواده اش ولی باز سکوت 

کردم ، شاید این بد اخلاقی ها تمام شود و سر عقل بیاد ولی نیامد ، من شاکی

بودم شدید از دست خودم و انتخابم از دست او و خانواده اش ، همه جنس مخالف

را به همین چشم میدیدم ولی اولین روزی که وارد دادسرای بندرعباس شدم

نظرم چیز دیگری شد ، خانم جوانی نشسته بود ، صورتش کبود و دستش 

بانداژ شده ، چشمان ریزش قرمز شده بود ، دستانش را به هم گره زده بود

استرس زیادی داشت و زیر لب زمزمه ای میکرد ، بعد از انجام کارهام متوجه

شدم ، شوهر خانم او را کتک میزده ولی خانم به قصد جدا شدن نداشت

فقط میخواست از شوهرش ضمانت بگیرند که او را کتک نزند ، بعد از دیدن

این خانم به خودم فحش میدادم که چرا همه را به یک دید و یک فکر برای

خودم مجسم کرده بودم ، دیشب تصویری از صورت ورم کرده خانمی را دیدم

که در دوران تاهل کتک میخورده و یاد تصاویر کتک زدن وحشیانه دختر افغان

افتادم که به دلایل ثابت نشده ای بعد از کتک خوردن به آتش کشیده شد و به 

قتل رسید ، همه این ها را نوشتم که بگم با هیچ دلیلی نمیتوان دست به روی

کسی بلند کرد ، هیچ جرم و اتهامی نمیتواند مجوز بدهد برای کتک خوردن کسی

پس باید خوی وحشی بودن را از تن و روح خود خارج کنیم و با آرامش ، دوستی

و بدون خشونت هر کاری را به سرانجام برسانیم و حل کنیم ...

دوست نداشتم با گلایه و تلخی نوشته های این سال را شروع کنم ولی 

باید مینوشتم و یادی میکردم از افرادی که بهشون ظلم شد ولی سکوت

کردند و مظلومانه از کنارش گذشتند و پذیرفتند که دست روزگار این تقدیر

را برایشان نوشته ... همین .

( ساده دل )