به شروعی نو فکر میکنم ...

 

این روزها دارم به شروعی دوباره و نو فکر میکنم

آرزوهایی جدید و هدف هایی دست یافتنی و البته بلند پروازانه برای

زندگی بعد از او ترسیم میکنم ...

نقشه هایی که با تلاشی که باید برای عملی شدنشون صرف کنم

زندگی فوق العاده را برایم درست خواهد کرد ، البته ادم عجولی نیستم

و همیشه با صبر کارها را بهتر پیش میبرم ...

دیروز کاری کردم که کمتر کسی فکرشو هم حتی میکنه ، شاید

این کار و حرکت شروعی فوق العاده باشه برای ادامه زندگیم !

عاشق باشید و عاشقی کنید

دوست بدارید تا دوستتان داشته باشند

صبور باشیم تا مشکلات خودشون کنار بکشند

تلاش کنیم تا هیچ زمان شاکی خودمان نباشیم ...

اولین بار هست که از نوع نوشتن خودم راضی نیستم

ولی این خبر و دوست داشتم برای دوستانم بازگو کنم ... همین .

( ساده دل )

نابغه های سیزده نود و چهار مشخص شدند ...

 

نتایج کنکور نود و چهار هم اعلام شد ...

همیشه یک جذابیت جالبی و خاصی داشته برام شرکت در کنکور یا

پیگیری نتایج ان ، شاید هیچ کس به اندازه و در کنکور شرکت نکرده

باشه ، در کنکورهای مختلف رتبه های بالا و پایین زیادی گرفتم از

رتبه ششصد و دوازه گرفته تا رتبه یکصد و هشتاد و هفت هزار و هفده

برخی خیلی تلاش میکنند برای رسیدن به اون قله ولی برخی نه ، برخی

بدون تلاشم نتیجه عالی میگیرند ولی لذتی که با تلاش کردنت میبری و

هیچ زمان شانسی و با بخت و اقبال نمیبری ...

کنکور را نمیشه باخت و برد قسمتی از زندگی اسمشو گذاشت چون همیشه

فرصتی برای جبرانش هست ، یک دوست نازنینی امروز بعد از اعلام اسامی

نفرات برتر به شدت ناراحت بود و شاکی از خودش که چرا بد زده سوالا را

در صورتی که هیچ زمان نمیشه پیش بینی کرد که چه نتیجه ای کسب

میکنی تو کنکوری که شرکت کردی تا زمانی که نتایج بیاد ...

پس هیچ وقت پیش بینی نکنید نتیجه را چون همه جذابیتش به لحظه اعلام

هست و موفقیتش یا پله شدن یک نتیجه غیر مطلوب برای موفقیت های

پیش رو همیشه برای جبران زمان دارید ... همین .

 ( ساده دل )

خدا را شکر ...

 

تبریک به همه ...

از خزر تا خلیج همیشه فارس

از اردبیل تا بوشهر 

مردمان فارس ، لر ، ترک ، کرد ، بلوچ و ...

با هر دین و مذهبی مبارک باشه این صلح .

بالاخره صبر ، منطق و صلح جواب داد ...

مرسی وزیر خنده رو ، مرسی رییس جمهوری که به قولش عمل

کرد هر چند دیر ، مرسی مردمی که خیلی صبورند 

خدا را شکر ... همین ...

( ساده دل )

خداحافظی با مغازه ، سلام دوباره به دانشگاه ...

 

اتفاقات خوب کم کم از راه میرسند و لبخند دلی برمیگرده به چهره ما ...

اصلا ادم بد بینی به زندگی نیستم ولی این یکی دو سال اخیر خیلی خسته شدم

از مشکلات پیاپی که شاید خیلی از اون ها از اختیار من به دور بود ولی

تاوان و جوابگوییش پای من ولی گذشت با صبر و حوصله و این روزها

فکر میکنم که دارم نتیجه صبوری کردنم را میگیرم ، گله زیادی کردم

چه از خدا چه از خانوادم ولی هرچه شد نفر اول خودم هستم چه تقصیر

داشته باشم چه نه خودم ولی درک و حل این مشکلات برای من سنگین

بود ولی خدا را شکر خدا را شکر که به کمک خانوادم و مهمتر از همه

خدا از این مشکلات عبور میکنم و به ارامش ، به راحتی به ارزوهام

نزدیک میشم ولی هیچ زمان این دو سال را فراموش نخواهم کرد و درس

میگیرم و یادش میکنم ، که به هیچ کس اعتماد نکنم ، کسی را بیش از

ظرفیتش دوست نداشته باشم ، کسی را به جز خانوادم شریک درد هایم

نکنم و مهمتر از همه دلسوزی بیجا و بیش از حد نکنم ... 

دارم گوش شیطون کر ، چشمش کور برمیگردم به صندلی های

دانشگاه ، دارم نزدیک میشم به ارزوهایی که چند سالی بود که ازشون دور

میشدم ... همین .

 

 

 

 

فرصت آخر و هم از دست دادی خانم !!!

 

دیروز حدود ساعت هفت عصر بود بعد از شانزده ماه تماس گرفته بود

مدعی بود که من خواهش کردم که تماس بگیره !

بهش گفتم طلاهای من و به اضافه مخارجی که کردم و برگردون منم

طلاق میدم ، گفت قانون همچین چیزی نگفته ، تو هم با رضایت کامل

این ها را پرداخت کردی !!!

گفتم دندونای رنگی شده تو و خرابت در دوران عقد من درست کردم

ولی تو یکروزم نماندی و با دروغ رفتی تهمت زدی ، گفت

نه واقعیت بوده !!! گفتم تو خیانت کردی و پروندت موجوده تو پلیس

شهر حاجی آباد ، گفت نه اون پرونده ها مختمه شده ، ولی نگفت من نبودم !!!

گفت تو دروغ گفتی بهم که دانشجویی !!! در صورتی که من دانشجو انصرافی هستم

و تمام جزئیات این موضوع را میدانست و بعد از تغییر رشته موفق به ورود به دانشگاه

نشدم از این ها بگذریم ، بهش گفتم تو اگر پروندت رو نشده بود هرگز نمیومدی بگی

مهریه و نفقه نمیخوام طلاقم بدید ، حراست دانشگاه پیام نور بندرعباس بهمون زنگ

بزنه بگه پشیمان شده طلاقش بدید ، گفت نه من طلاق نمیخوام ، من دارم خوب

زندگی میکنم درس میخونم !!!

خلاصه میتونست با کمی درست حرف زدن و حداقل اروم صحبت کردن این ماجرا را

همون دیشب تمام کند حداقل جلو شکایت کردن من را بگیرد ، من تا دیروز هیچ

شکایتی نکردم چون شانسی قائل بودم برای خیانت نکردنش و اینکه خودش حداقل بگه

نه من نبودم و رابطه اصلا ، باور کن نبوده و من باور میکردم حداقل برای تمام شدن این

ماجرای طولانی شده ولی دیشب نگفت نبودم گفت پرونده مختومه شده و

میتونی ثابتش کن ...

میدونم که شاید هیچ دادگاهی زیر بار این موضوع نره و حتی داشتن

پرونده این خانم و سه نفر دیگر هم کمکی بهم نکند ولی دیگه دوست ندارم این موضوع تمام

بشه میخوام تا لحظه اخر دنبالش کنم حتی اگر تمام عمرمو بدم پای این موضوع ... همین .

( ساده دل )

همه چیز اونجوری نیست که می بینید ...

 

دیروز عصر بود که بعد از یکروز خسته کننده که از مغازه شروع تا

درس دادن به یک آقایی ادامه و رفتن به دکتر تمام شد ، سری به وکیلم

زدم ، خانم وکیل پیغام گذاشته بود بیا ، رفتیم ، اولین سوال ایشون این بود

که میخواید چیکار کنید ؟

گفتم خانم ... من شرط دارم برای امضای طلاق توافقی و شرطش

هم این هست که این خانم باید حلقه ازدواجش به اضافه طلاهایی که من

براش گرفته بودم را پس بده ، خانم وکیل پرسید ارزش طلاها چقدر میشه ؟

گفتم ارزشش مهم نیست من اونا را برای کسی گرفتم که دوستش داشتم

نه کسی که نزدیک به ششصد روز هست که من و خانوادمو اذیت میکنه

من ارزش ریالیش برام مهم نیست ولی اونا را میخوام ...

گفت اگر فروخته شده بود چی ؟ گفتم من امضا نمیکنم انقدر کار دارم

میکنم که مهریه و نفقه این خانم را پرداخت کنم ولی امضا برای توافق

اصلا !!!

هر روز موضوعی روشن میشه که زندگی را برایم تلختر کرده ولی

ایستادم هنوز ، زمانی بود که همه گفتن بهت خیانت کرده و من جلوی

همه حرف ها ایستاده بودم ، هم جلوی حرف دیگران و هم جلوی تهمت های

شخص خودش ولی اینروزها دیگه همه چیز مشخص شده ولی خستگی اون

روزها باهم هستش و چه میشه کرد باید اروم باشم ، خستگیمو نشون ندم

باید کار کنم ، باید زندگیمو جوری نشان بدم که همه باور کنند همه چیز

را فراموش کردم و به شرایط عادی برگشته زندگی برام ... همین .

( ساده دل )

نوشته هایی که نوشته نشد ...

 

از اوایل اردیبهشت یا اواخر فروردین ماه بود که یکدفعه وب سایت پشتیبان از کار

افتاد ... از آن روز تا زمانی که دوباره برگشتیم اتفاقات زیادی روی داد

خوب و بد ، از تولد بیست و پنچ سالگی تا دادگاهی که بدون رای ماند

از ترجمه های سنگین تا سفر به پایتخت ...

خیلی سرحالتر از قبلم ولی هنوز دلشکسته و چرکین از ادما ، ادم کینه ای

نیستم ولی فراموش کار هم نیستم ، هنوز با وجود اینکه ان خانم

پیشنهاد داده که مهریه و نفقه را میبخشد تا من امضا کنم برای طلاق توافقی

ولی من هنوز با خودم کنار نیومدم که بعد از این همه ازاری که داد

بعد از تهمت های زیادی که زد ، بعد از خرج های زیادی که روی

دستم گذاشت راحت تمام کنم ماجرا را ، فعلا اعتراض روی اقساط مهریه

گذاشته شد تا حتی اگر توافق صورت گرفت ما کارمون با اطمینان انجام

شده باشد ...

این روزها که نبودیم بازی های فوق العاده بچه های والیبال را هم دیدیم

من به عنوان یک ایرانی ، یک ورزشکار و یک عشق ورزش

به تک تک بچه های والیبال و سرمربی دوست داشتنی ان افتخار میکنم و

برایشان بهترین آرزوها را از خداوند خواستارم ... همین .

( ساده دل )

دوباره برگشتیم خدا را شکر ...

 

 

حدود دو ماهی میشه که مشکل بوجود آمده برای بلاگفا خیلی ها مثل من

را نگران کرده که دست نوشته های ثبت شدشوناااااا از بین داره میره ...

ولی خدا را شکر همه چیز داره به قبل برمیگرده و خاطراتمون  از بین نرفته

خیلی اتفاقات در این مدت روی داده ولی مجالی برای ثبت شدن نبود 

ولی اگر عمری باشه به زودی مینویسم همه این مدتو ...

از دادگاه های متعدد تا ترجمه سختی که بهم داده بودن و تا فکر

یک سفر طولانی رفتن همه این ها در آرامش خوبی روی داده که دو

سالی بود ازش در درون من خبری نبود ... همین .

( ساده دل )