دیروز عصر بود که بعد از یکروز خسته کننده که از مغازه شروع تا

درس دادن به یک آقایی ادامه و رفتن به دکتر تمام شد ، سری به وکیلم

زدم ، خانم وکیل پیغام گذاشته بود بیا ، رفتیم ، اولین سوال ایشون این بود

که میخواید چیکار کنید ؟

گفتم خانم ... من شرط دارم برای امضای طلاق توافقی و شرطش

هم این هست که این خانم باید حلقه ازدواجش به اضافه طلاهایی که من

براش گرفته بودم را پس بده ، خانم وکیل پرسید ارزش طلاها چقدر میشه ؟

گفتم ارزشش مهم نیست من اونا را برای کسی گرفتم که دوستش داشتم

نه کسی که نزدیک به ششصد روز هست که من و خانوادمو اذیت میکنه

من ارزش ریالیش برام مهم نیست ولی اونا را میخوام ...

گفت اگر فروخته شده بود چی ؟ گفتم من امضا نمیکنم انقدر کار دارم

میکنم که مهریه و نفقه این خانم را پرداخت کنم ولی امضا برای توافق

اصلا !!!

هر روز موضوعی روشن میشه که زندگی را برایم تلختر کرده ولی

ایستادم هنوز ، زمانی بود که همه گفتن بهت خیانت کرده و من جلوی

همه حرف ها ایستاده بودم ، هم جلوی حرف دیگران و هم جلوی تهمت های

شخص خودش ولی اینروزها دیگه همه چیز مشخص شده ولی خستگی اون

روزها باهم هستش و چه میشه کرد باید اروم باشم ، خستگیمو نشون ندم

باید کار کنم ، باید زندگیمو جوری نشان بدم که همه باور کنند همه چیز

را فراموش کردم و به شرایط عادی برگشته زندگی برام ... همین .

( ساده دل )