مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند بحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم ........................................................................
مرسی حافظ شیراز مرسی ...
( ساده دل )
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ ساعت توسط ساده دل
|
دیگر امیدی نیست در جانم همیشه با منی ای دوست دلم تنگ است باور کن ... باور کن که می دانم تو هم دل تنگمی ای دوست همیشه با من باش باور کن میتونی ! دلم تنگ است باور کن ... از این بد حالیم عشق کن منم با عشق تو زندم از این عمر باقیم بستان فقط با من بمان تا آخرش ای دوست همین را از تو می خواهم همین را پس بمان با من عزیز من همین عشق است می دانم ...
( ساده دل )
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۰ ساعت توسط ساده دل
|
معشوقه به سامان شد تا باد چنین باداملکی که پریشان شد از شومی شیطان شدیاری که دلم خستی در بر رخ ما بستیهم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردیزان طلعت شاهانه زان مشعله خانهزان خشم دروغینش زان شیوه شیرینششب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمداز دولت محزونان وز همت مجنونانعید آمد و عید آمد یاری که رمید آمدای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزلدرویش فریدون شد هم کیسه قارون شدآن باد هوا را بین ز افسون لب شیرینفرعون بدان سختی با آن همه بدبختیآن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتیشمس الحق تبریزی از بس که درآمیزیاز اسلم شیطانی شد نفس تو ربانیآن ماه چو تابان شد کونین گلستان شدبر روح برافزودی تا بود چنین بودیقهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شداز کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستشارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شدخاموش که سرمستم بربست کسی دستم
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باداباز آن سلیمان شد تا باد چنین باداغمخواره یاران شد تا باد چنین بادانک سرده مهمان شد تا باد چنین باداهر گوشه چو میدان شد تا باد چنین باداعالم شکرستان شد تا باد چنین باداخورشید درخشان شد تا باد چنین باداآن سلسله جنبان شد تا باد چنین باداعیدانه فراوان شد تا باد چنین باداکان زهره به میزان شد تا باد چنین باداهمکاسه سلطان شد تا باد چنین بادابا نای در افغان شد تا باد چنین بادانک موسی عمران شد تا باد چنین بادانک یوسف کنعان شد تا باد چنین باداتبریز خراسان شد تا باد چنین باداابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادااشخاص همه جان شد تا باد چنین بادافر تو فروزان شد تا باد چنین باداابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادااین گاو چو قربان شد تا باد چنین بادااین بود همه آن شد تا باد چنین بادااندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
یادی از حضرت مولانا
( ساده دل )
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت توسط ساده دل
|
ساده دل روز تولد سی خرداد ماه ... متولد شهر گنبدهای فیروزه ای ( اصفهان ) وبلاگ نویس عکاس و مترجم عاشق سیاه کردن دفترچه خاطراتم ، سینما و فوتبال