عصر امروز راهی عربستانم

 

امروز عصر دارم میرم عربستان امسال در تحصیل زیاد جالب نبود برام

ولی این سفر یکم از اون مشکلات دورم می کنه .

برای همه دعا می کنم .

( سادع دل )

 

"سعدی"  

 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم

حکايتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم

من رميده دل آن به که در سماع نيايم
که گر به پای درآيم بدر برند به دوشم

بيا به صلح من امروز در کنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هيچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مويی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکايت کنم زدست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند می‌ننيوشم

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نيابم بقدر وسع بکوشم

"سعدی"        

غروب

باز اهنگ گامهای غروب نرم نرمک ز راه می اید

باز ان تک ستاره از راه دوربسر راه ماه می اید

دشت تب دار از نگاه غروب نرم نرمک بحال می اید

ماه از لابلای جنگل سبزسر در اغوش کوه می ساید

پشت خورشید میخمد کم کم ماه اهسته میرسد از راه

اسمان باز رنگ می گیرد از نگاه پر از کرشمه ماه

ای که افسانه غروب منی دل من از غم تو میمیرد

دل تو به غروب میخندد دل من به غروب میگیرد

قصه غصه های من این است که گرفتارم نمی دانی

ای امید دل شکسته من

دوستت دارم ونمی دانی

********

مرگ تنها

هنوز هوا تاریک بود.

خورشید انگار که امروز را فراموش کرده باشد

سرما تمام خیالات کودکانه اش را می لرزاند

دوباره باید باور میکرد که فراموش شده.

خط سفیدی از بی نهایت تا اعماق دهنش می درخشید

خورشید هنوز در پس کوه ها برای لحظه ها دعا میکرد

هوا هم ناجوان مردانه تمام لحظه ها را منجمد میکرد

انگار که باید کم کم باور میکرد

تا این که چیز گرمی وجودش را در بر گرفت!!!!!

چشمانش خیره به انتهای سفیدی می درخشید

آفتاب هنور به مردگی خودش راضی بود

هوا هم سیاه بود و زمین سفید!!!!

گرمای باور نکردنی داشت نزدیک میشد

تا این که در سیاهی چشمانش چیز سفیدی درخشید!!!!!!

خاطراتش کم کم محو شدند و جای خالی آن تهی ماند

وقتی که آفتاب بیدار شد

تنها لکه سیاهی بر روی دشتی از سفیدی می درخشید!

و کودکی که تنها مرده بود.

 

انتظار

                                             انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

 

درد دل با دل

چرا دنیا پرازحادثه های وارونست؟

عاشق کسی میشی ،که عاشقی نمیدونه

من به دنبال تو و تو بدنبال کس دیگه

هیچ کدوم ازما دوتا ،به اون یکی راست نمیگه

من واسه چشمای نازنین تو ،یه دیوونه ام

من دوستت دارم  ولی ، علتشو نمیدونم

حالا که میخوای بری، بزار نگاهت بکنم

 چون یه بار دیگه میخوام، این دلو ساکت بکنم

یه چیزی فقط بزار ،یه چیزی فقط بزار ،روز تولدت

هدیمو بیارم ، بدم دست خودت

آدما فکر میکنن شاعرا خیلی غم دارن

کاشکی فقط همین بود، اونا بعضی کسارو کم دارن

عاشق کسی میشن که عاشقاش فراوونه

بین انتخاب عشقش ،عمریه که حیرونه

اونی رو که دوست داری، چرا تورو دوست نداره

شایدم دوست داره، ولی به روش نمیاره