هنوز هوا تاریک بود.

خورشید انگار که امروز را فراموش کرده باشد

سرما تمام خیالات کودکانه اش را می لرزاند

دوباره باید باور میکرد که فراموش شده.

خط سفیدی از بی نهایت تا اعماق دهنش می درخشید

خورشید هنوز در پس کوه ها برای لحظه ها دعا میکرد

هوا هم ناجوان مردانه تمام لحظه ها را منجمد میکرد

انگار که باید کم کم باور میکرد

تا این که چیز گرمی وجودش را در بر گرفت!!!!!

چشمانش خیره به انتهای سفیدی می درخشید

آفتاب هنور به مردگی خودش راضی بود

هوا هم سیاه بود و زمین سفید!!!!

گرمای باور نکردنی داشت نزدیک میشد

تا این که در سیاهی چشمانش چیز سفیدی درخشید!!!!!!

خاطراتش کم کم محو شدند و جای خالی آن تهی ماند

وقتی که آفتاب بیدار شد

تنها لکه سیاهی بر روی دشتی از سفیدی می درخشید!

و کودکی که تنها مرده بود.