چرا با من

 

چرا با من فقط با من نميشه چلچراغ چشم تو روشن

چرا با تو فقط با تو نگاه من نميشه لايق خواستن

نگاه كن من چه بي اندازه از عشق تو پرهستم

چگونه در سياهي دو چشماي تو گم هستم

چگونه ميرسم با تو به دنياي شكوفائي

چگونه ميشكنم بي تودراندوه شكيبائي

چگونه ميكشم با تو به دوشم بار تنهائي

چگونه ميبرم بي تو امروز و به فردائي

نزار تا اينهمه خواستن سبب ساز جدائي شه

دليل مرگ يك عشقه هنوز با تو خدائي شه

قفس کهنه و پرنده زیبا

 

پرنده ای دارم. به فکر قفسم هستم. اما پرنده ام دوست دارد آزاد باشد. می دانم که اگر در قفس نباشد به دور دستها پرواز خواهد کرد. می دانم گرم و سرد روزگار را خواهد چشید. می دانم پرنده ای خواهد بود که بتواند سنبله پرواز باشد. اما خودش را، صدایش را دوست دارم.

شوق پرواز را در بالهایش می بینم. می دانم که پرواز کردن را در آزادی خواهد آموخت نه در قفس. می دانم اگر در قفس باشد همیشه برایم آواز خواهد خواند.

قفس چیست؟ جز جایی برای گرفتن آزادی؟ جز خودخواهی من؟ پس من قفسم.

دومین پرنده ایست که در زندگی دوستش دارم. پرنده اولم، خود خواهان قفسی بود. اما دوست داشتم آزاد باشد تا آسمان را تجربه کند. از آزادی بسیار دل زده شد. پرواز کرد و رفت. من را در حسرت شنیدن نغمه ای برای جدایی تنها گذاشت.

این پرنده را نیز دوست دارم، می ترسم قفسی باشم که شوق پریدن را از او صلب کنم، همچنین از اینکه او را آزاد بگذارم تا پرواز کند می ترسم. ترانه جدایی را دوست ندارم، اما این را نیز دوست ندارم که پرنده ام مرا در حسرت شنیدن نغمه آزادی بگذارد.

زندگی ریسک بزرگیست. یاد گرفته ام خودخواه نباشم. یاد گرفتم که اگر پرنده ای را دوست دارم بگذارم آزاد باشد، اگر دوستم داشت بازگردد. دوست دارم قفسی با دری باز برای او باشم که به جای حصاری به دورش، جایی برای استراحت او باشم. دوست دارم به جای اینکه از روی غم برای من نغمه آواز کند، از روی شادی و شوق برای همه آواز کند تا همه از صدایش لذت ببرند. آری اینگونه او را به معنای واقعی دوست دارم. نه از روی خودخواهی.

پرنده ام پرواز کن. به امید روزی که باز گردی. به امید روزی که قفس کهنه ات را از یاد نبری. به امید روزی که به یاد داشته باشی قفسی با دری باز چشم براه تو مانده است و به امید روزی که برای قفست ترانه عشق را بخوانی.

قفست منتظر است.

پرنده زیبایم دوستت دارم.

بارون

 

به هوای دیدن بارون بیا قدم بزن

سرنوشت خورشید وخودت بیا رقم بزن

خوشه ستاره ها پایین میان از اسمون

خواب تشنه سکوت این شب و بهم بزن

اگه باز دلت گرفته از زمین و از اسمون

حرفای دلتنگیتو بازم بیا به من بزن

از دل گلدون خالی میزنه سر یه جوونه

شاید این فقط یه موجه که توش عکس خودمونه

اشک اسمون چکیده روی سکوت اواز

تا تو گوش بدی صدامو می خونم از اغاز

به هوای دیدن بارون بیا قدم بزن

سرنوشت خورشید و خودت بیا رقم بزن

دل سنگی

 

چی شد ای دل سنگی توهم که تنها موندی

تو هم گوشه گرفتی موندی بدون همدم

تموم خاطراتو رو قطره های اشک بی نهایت

سوزوندی و شدی مثل یه شبنم

تو قصه های غصه نقش شکستن تن سکوتو به جون گرفتی کم کم

زمزمه های هق هق بهارو

هیچکسی جز مسافر جاده ی بی وفایی

هیچکسی جز مهمون سر زده رو قلب خورشید

اون کسی که به خاطر عاشقی

وجودشو رو تن جاده ها چید

تن نمیده به لحظه های بی صدای امید

با اینکه این خاطره های مرده

ذهنمو تا عمق تباهی برده

ذل میزنم به آسمون تاریک

به قلب آهنین این ستاره های مرده

شب مثل آوازه ی بی پناهی

جاری شده سیل غمش سوز صدامو برده