پرنده ای دارم. به فکر قفسم هستم. اما پرنده ام دوست دارد آزاد باشد. می دانم که اگر در قفس نباشد به دور دستها پرواز خواهد کرد. می دانم گرم و سرد روزگار را خواهد چشید. می دانم پرنده ای خواهد بود که بتواند سنبله پرواز باشد. اما خودش را، صدایش را دوست دارم.
شوق پرواز را در بالهایش می بینم. می دانم که پرواز کردن را در آزادی خواهد آموخت نه در قفس. می دانم اگر در قفس باشد همیشه برایم آواز خواهد خواند.
قفس چیست؟ جز جایی برای گرفتن آزادی؟ جز خودخواهی من؟ پس من قفسم.
دومین پرنده ایست که در زندگی دوستش دارم. پرنده اولم، خود خواهان قفسی بود. اما دوست داشتم آزاد باشد تا آسمان را تجربه کند. از آزادی بسیار دل زده شد. پرواز کرد و رفت. من را در حسرت شنیدن نغمه ای برای جدایی تنها گذاشت.
این پرنده را نیز دوست دارم، می ترسم قفسی باشم که شوق پریدن را از او صلب کنم، همچنین از اینکه او را آزاد بگذارم تا پرواز کند می ترسم. ترانه جدایی را دوست ندارم، اما این را نیز دوست ندارم که پرنده ام مرا در حسرت شنیدن نغمه آزادی بگذارد.
زندگی ریسک بزرگیست. یاد گرفته ام خودخواه نباشم. یاد گرفتم که اگر پرنده ای را دوست دارم بگذارم آزاد باشد، اگر دوستم داشت بازگردد. دوست دارم قفسی با دری باز برای او باشم که به جای حصاری به دورش، جایی برای استراحت او باشم. دوست دارم به جای اینکه از روی غم برای من نغمه آواز کند، از روی شادی و شوق برای همه آواز کند تا همه از صدایش لذت ببرند. آری اینگونه او را به معنای واقعی دوست دارم. نه از روی خودخواهی.
پرنده ام پرواز کن. به امید روزی که باز گردی. به امید روزی که قفس کهنه ات را از یاد نبری. به امید روزی که به یاد داشته باشی قفسی با دری باز چشم براه تو مانده است و به امید روزی که برای قفست ترانه عشق را بخوانی.
قفست منتظر است.
پرنده زیبایم دوستت دارم.