سوپر مارکت باز کردیم ...

 

هیچ زمان فکر اینکه روزی تو کاسبی هم بیام نمیکردم ، چندین ماه هست که به

تدریس مشغول هستم و چند روزی میشه سوپر مارکت باز کردیم البته هنوز اجناسش

تکمیل نشده ولی یکجورایی کار بدی نیست ولی هنوز درآمدی نداشته یعنی فروش بالایی

نداشته ولی به نظر اجناسش تکمیل بشه فروشش به طور قابل توجهی رشد میکنه

خلاصه که در این یک هفته حسابی کار کردیم من ، بابا ، مامان و داداشم همه وقت

گذاشتیم برای زود پر شدن و بهتر شدنش ، البته کاسبی هنر خودشو میخواد ولی

فکر کنم بد نبوده تو این چند روز فعلا ، تکمیل که شد اجناس ادرسش را میزنم که

بچه های اصفهان بیان بهم  سر بزنند :)

برام دعا کنید ... همین .

( ساده دل )

یکسال گذشت ...

 

دقیقا یکسال از آخرین روزی که دو نفری با هم زندگی کردیم گذشت خیلی

زود گذشت ولی به سختی و مشکلات زیادی که برام درست کرد ولی گذشت

خدا را شکر که هنوز سرپا و صبورانه دارم از این روزهای پر از سختی و خستگی

عبور میکنم ، صادقانه میگم دلم براش تنگ شده ولی هرگز و هرگز نخواهم

بخشیدش و تا اخرین روز زندگانیم ازش نخواهم گذشت ...

آدما یکبار به این دنیا پا میگذراند و تمام ، این یکبار را بهترین لحظاتش را

به کامم تلخ کرد ، زندگی که خوب بود خرابش کرد ، چرا هرگز نفهمیدم دلیل

اصلی این ماجرا چی بود ولی این را میدانم که خودش خراب کرد و حتی

ذره ای تلاش نکرد برای حفظش ، این روزها به هر شکل خواهد گذشت

زنده یا مرده عاقبت همه چیز مشخص خواهد شد ولی خوب نکرد با من

یکسال شد که ازش خبر هم ندارم ، عجیب هست و واقعیتیست تلخ

از زندگی ... 

از دست خودم عصبانی هستم که چرا دلتنگ کسی هستم که همه کاری

کرد که من و ازار بده ، تهمت زد ، دروغ گقت ، فحاشی کرد ، زندگیمو خراب کرد

خسارت مالی زیادی بهم زد ولی دلتنگ زندگیم هستم و لی محکم چسبیدم

بیخ گردن زندگی ، خوشبختی ، صبر و حوصله را تا با تمام وجود از خودم

دفاع کنم تا حق را بگیرم ، شاید خیلی دیر ولی اخر حق و حقیقت آشکار

خواهد شد ... همین .

( ساده دل )

باران دوست داشتنی و پر از خاطره ...

 

باران یکی از زیباترین نعمت های خداوند که سال ها بود که این برکت آسمانی در شهر ما

خبری ازش نبود ، ولی خدا را شکر از شروع پاییز خیلی خوب این نعمت دوست

داشتنی بر سر شهر ما نازل میشه ، خدا را شکر ...

باران همیشه پر از یادآوری خاطرات خوب و بد هست ، یادآوری روزهای دوست داشتنی

روزهایی که شاید دیگر تکرار نشود ولی با باران زنده میشه و با بارش باران حس میشه 

و شاید لبخند و شاید اشک هایی بر روی صورت ها نمایان کند ، خلاصه من باران را دوست

دارم و با همه خاطرات خوب و بدی که زنده میکنه عاشقانه دوستش دارم ...

باران ببیار که باریدنت آرزوست ... همین .

( ساده دل )

تیم ما برد و خوشحالیم حسابی ...

 

بعد از مدت ها امروز خوشحال بودم اونم از برد شیرین تیم محبوبم پرسپولیس

انقدر ذوق کردم که با وجود سرماخوردگی شدیدی که دارم و صدای گرفته

با هیجان و بالا پایین میپریدم !!!

پرسپولیس 2

استقلال 1

محمد نوری و امید عالیشاه ...

هورااااااااااااااا

( ساده دل )

شغل مکمل !

 

مدتی است که در راه برگشت از آموزشگاه ، یکجورایی مسافر هم

جابه جا میکنم !!! مسافر های جالبی به تورم خوردند ...

از پیرمردی که سرفه میکرد و گفت خوبه تریاک ها را صاف میکنم و 

میکشم و انقدر سرفه میکنم ، تو رژیم قبل تریاک بود عالی یک نقطه اونم

دیگه الان نیست !!!

یک آقای جوانی سوار شد و کتاب های من که جلوی ماشین بودا دید

و گفت دانشجویی ؟ گفتم نه تدریس زبان میکنم و حسابی گرم

صحبت شدیم و شماره گرفت که بیاد و مکالمه یاد بگیره !!!

سه تا خانم سوار شدن که کرایه این ها میشد 3000 تومن زمانی

که میخواستن کرایه حساب کنند تراول در اورده میگه شرمنده آقا

همه پولم این هست گفتم خواهش میکنم بفرمایید اشکالی نداره

عجب از این هموطنان ما !!!

پسری هم سن و سال های خودم سوار شد که از همان اول فحش

میداد به موتوری ها ، به حکومت ، به زمین و زمان و اخر هم گفت 

من پول همراهم نیست شرمنده ها راضی باش حلال کن !!!

ساعت از 9:30 شب گذشته بود که نزدیک های خونه اقایی

دست گرفت و سوار شد گفت ببخش داداش پول همراهم نیست

بریم تا دم خونه پول بردارم حساب کنم گفتم خواهش میکنم

نزدیکای ادرسی که داده بود رسیدیم گفت دمت گرم اقایی کردی

از همین راه برگردی همین راه و مستقیم بری 500 متر دیگه میرسی

سر اتوبان ، شرمنده داداش !!!

خلاصه که دست نوشته ها و خاطرات نویسی شبانه من این روزها

حسابی جور شده و یکجورایی پر و پیمون شده !!!

( ساده دل )