دیروز گذشت

امروز هم در گذر است

فردایی از پس فردای دگر در پیش است

در ایینه اب به خود می نگرم

تنها

غباری از گذشته را می بینم

قطره اشکی دل ایینه را می شکند

ایینه باز دگر باره بقا می گیرد

باز این پرسش بی پاسخ من

در میان

توده بغض گلو می میرد

کو کدامین بندزن

چینی قلب شکسته مرا بندزند

قلبی که هنوز پر تپش است