نمی دانم برای جواب سلام دلم

به چه اشتیاقی لبهایت را می گشایی

اما من این جا با بلندترین احساسم سلام می کنم

خوبی نازنینم

یک عالمه حرف دارم

حرفهایی که از دوریت انباشته شدند از کجا شروع کنم

نمی دانم

چه از اخر چه از اول شروع کنم

تمامش به تو ختم می شود

نوشتن این که پرنده های خیالم چقدر هوای

اسمان ابی ات را کرده اند

با این که دلم بی تاب سبزی چشم هایت شده

فقط می شود سیاه کردن این کاغذ

می شود پر کردن وقت تو

تویی که حتی زحمت خواندن نوشته هایم

را به خود نمی دهی

ناراحت نشو اخر دلتنگت که می شوم

فقط نوشتن این نامه ها ان هم به امید خواندنشان ارامم می کند

قول می دهم که هر وقت دلم هوایت را کرد

مدام برایت ننویسم

اما اگر دلم بهانه گرفت دیگر نمی توانم

تو به مهربانی وجودت ببخش

خوب من

 اگر روزی احساست به یاد این دل خسته هم افتاد

ازنگاه گرمت بی نصیب نگذارش

می سپارمت به همان خدای اسمان ابی دلت

دوستت دارم

به هر بهانه ای که بگویی

شب بخیر