عاشق شدی نترس
امشب يهو دلم هواتو کرد به يادت که افتادم غم سنگينی رو دلم نشست
هر کاری کردم که يه جورايی خودمو مشغول کنم تا ديگه بهت فکر نکنم نشد که نشد
از پنجره بيرونو نگاه کردم ديدم داره بارون مياد.......زد بسرم که برم زير بارون
خيلی دلم می خواست خيس بشم دلم می خواست تو بارون قدم بزنم گريه کنم
بدون چتر از خونه زدم بيرون هر چه جلوتر می رفتم بارون شديدتر ميشد
وای خدای من چقدر از خيس شدن زير بارون راضی بودم.آب از سر و روم
پايين می ريخت.....لباسم بتنم چسبيده بود
چه روزهایی که دلم را به با توبودن خوش کردم
چه شبهایی که هوای سرد کوچه را به یادت حس کردم
چه ساعتهایی که زیر باران توی کوچه باتو قدم زدم
چه عاشقانه قدمهای بی پایان تورا شماره کردم
اما افسوس
چه بی رحمانه رفتی و من تنهای تنها شدم
چه غریبانه میان کوچه و خیابان بی نامت گم شدم
چه ناجوانردانه استخوانم هوای سرد کوچه را حس کرد
چه غم انگیز دم غروب دلم غروب کرد و تنها شدم
ساده دل