چشم...نه, همه ی وجود
سر کوری عاشق یه دختری بود هر روز که می گذشت عشقشون به هم دیگه بیشتر می شد و پسر در این سالها فقط یه آرزو داشت اینکه چشاش شفا پیدا کنه تا بتونه اون دختر ببینه.بالاخره یکی پیدا شد و چشاشو به پسره داد.بعد از درست شدن چشاش خواست دخترو ببینه ولی فهمید که دختره هم کوره.پسره همه ی عشق گذشتشونو فراموش کرد و از دختره خواست که تنهاش بذاره و برای همیشه از پیشش بره..دختره قبول کرد ولی موقع رفتن به پسره گفت مواظب چشمام باش و برای همیشه از پیشش رفت.......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۶ ساعت توسط ساده دل
|
ساده دل