سفر اجباری ...
شنبه روز دادگاه هست و من راهی بندرعباس هستم ، شهری که اصلا دوستش
ندارم ، بدشانسی من حتی تو تهیه کردن بلیط هم ادامه داشت ، جمعه ها نه بلیط
هواپیما هست و نه قطار به مقصد بندرعباس ، پس من به اجبار باید یک روز زودتر و با
اتوبوس این راه چهارده ، پانزده ساعته را برم ، اونم با زانویی که چند ماهی هست عمل
شده و دوران درمانی را به خوبی طی نکرده ، اینم بماند برای دل خودم ، اصلا
این سفر را دوست ندارم ولی اجباری هست که برم ، البته با داشتن وکیل میشد
که خودم حاضر نشم ولی با مشورت با وکیلم به این نتیجه رسیدیم که به خاطر
دو نکته بهتر است که حضور داشته باشم ...
دوست نداشتم غر بزنم ولی چه کنم همیشه زمان رفتن دلم میگیره ، تازه این سفر
هم که موضوع و دلیلش این هست که دل دگیر من دو چندان شده ، نمیدونم
چرا بی حوصله هستم ، نمیدونم چرا این خستگی چند ماهه هنوزم روی تنم سنگینی
میکنه ، ولی این را خوب میدونم که حق من این نبود که اینجوری اذیت بشم ، شایدم
حقم بوده نمیدونم ، به امید این حرف دارم کوله سفر میبندم که خدا جای حق هست
امیدوارم این بار هم باشه ، سفر من شنبه شب تمام میشه و با پرواز ساعت 8 شب
به شهرم برمیگردم ، ولی بازم برای چندمین مرتبه میگم من به عمر همسر هیچ
کس را ندیدم که این همه ظلم کنه به شوهرش ، شوهری که حداقل تا اونجایی که
تونست همه جوره براش مایه گذاشت ... همین .
( ساده دل )
ساده دل